تبلیغات
« روستای شیخ شبان » - شهادت امام رضا (ع)

" با نام و یاد خداوند متعال "
« اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم »
این وبلاگ ( و همچنین وبلاگ های sheikhshaban.blogfa.com و sheikhshaban.persianblog.ir ) با هدف معرفی مطلوب روستای شهیدپرور و سادات نشین شیخ شبان ( از توابع شهرستان بن در استان چهارمحال و بختیاری )، حضرت امامزاده سید بهاء الدین محمد (ع)، شهدای روستا و ...، توسط برادر کوچک شما؛ سید احمد احمدی شیخ شبانی، طراحی و تقدیم علاقمندان می گردد.
امید که مورد قبول حق تعالی، خشنودی ساحت مقدس حضرت ولی عصر؛ آقا امام زمان (عج) و امامزاده سید بهاء الدین محمد (ع) و رضایت بینندگان و خوانندگان ارجمند قرار گیرد.
نظرات ، انتقادات و پیشنهادات ارزشمند و سازنده تان را ارج می نهیم.
• تلفن تماس :
09133815102
09138805811
« بهره برداری از مطالب این وبلاگ ؛ با ذکر منبع ، بلامانع است. »

سید احمد احمدی شیخ شبانی

جستجو

 

 باسمه تعالی
السلام علیک یا ابالحسن یا علی بن موسی ، ایها الرضا یا بن رسول الله ،
یا حجه الله علی خلقه ، یا سیدنا و مولینا ، انا توجهنا و استشعنا و توسلنا بک الی الله و قدمناک بین یدی حاجاتنا  ؛ یا وجیهاً عندالله ، اشفع لنا عندالله

سالروز شهادت مظلومانه ، غریبانه و جانسوز غریب الغرباء و معین الضعفاء و الفقراء ؛
حضرت ثامن الحجج ، امام علی بن موسی الرضا ( علیه آلاف التحیه و الثناء )
را تسلیت و تعزیت عرض می نماییم.

مولا ! تو مرا به ورطه غم دریاب.   &   من را که به جز تو ، کس ندارم دریاب.
آهوی گرفتار بیابان توام   &   ای ضامن آهوان ، مرا هم دریاب.

محبوب رضاست ، هر که دل ریش تر است.   &   از کعبه ، صفای این حرم بیشتر است.
اینجاست ؛ طبیبی که ندارد نوبت.   &   هر دل که شکسته تر بود پیش تر است.

ای غریبی که ز جد و پدر خویش جدایی   &   خفته در خاک خراسان، تو غریب الغربایی
این رواق تو و صحن و حرمت ، همچو بهشت است   &   روضه ات جنت فردوس، مسما به رضایی.
آه از آن دم که ز سوز جگر و حال پریشان   &   ناله ات گشت بلند ؛ آه جوادم به کجایی ؟
ای شه یثرب و بطحا ، تو غریبی به خراسان   &   سرور جمله غریبان و معین الضعفایی.
اغنیاء ، مکه روند و فقرا سوی تو آیند   &   جان به قربان تو شاها ، که تو حج فقرایی.

 

ای بوسه گاه خیل ملک آستانه‌ات   &   وی داده کعبه ، تکیه به دیوار خانه‌ات.
مژگان توست تیر محبت ، که هر دلی   &   از ابتدای خلقت دل شد نشانه‌ات.
نازم به لطف و مرحمت و رأفتت که هست   &   حتی به حشر، بار غم ما به شانه‌ات.
ماییم سائل و تو ، خدا را خزانه دار   &   همچون خدا ، حدود ندارد خزانه‌ات.
آدم به گندم حرمت، خلد را فروخت   &   جبریل بود شیفته دام و دانه‌‌ات.
مـرغ دل مسیح هم از بام آسمان   &    پر می‌زند به جانب نقاره خانه‌ات.
از بس که عاشقم به تو ، از راه دور هم   &   صورت نهاده‌ام به در آستانه ات.
نه غم ز نار دوزخ و نه شادم از بهشت   &   داغی مـرا بـه دل نبـوَد ، جـز بهانه‌ات.
بر غربت تو ، حجره در بسته می‌گریست   &   پـرپـر زدی چـو در بغـلِ نـازدانه‌ات.
« میثم » به هر کجا که رود، آشیان توست   &   ای وسعت زمین و زمان، آشیانه‌ات.

خراسان می دهد بوی مدینه   &   خراسان کوه غم دارد به سینه.
خراسان را سراسر غم گرفته   &   در و دیوار آن ماتم گرفته.
خراسان! کو امام مهربانت؟   &   چه کردی با گرامی میهمانت؟
خراسان راز دل ها با رضا داشت   &   چه شب هایی که ذکر یا رضا داشت.
خراسان کربلای دیگر ماست   &   مزار زاده پیغمبر ماست.
خراسان! می دهد خاکت گواهی   &   ز مظلومی ، شهیدی ، بی گناهی.
به دل ، داغ امامت را نهادند   &   امامت را به غربت زهر دادند.
دریغا! میهمان در خانه کشتند   &   چه تنها و چه مظلومانه کشتند.
امامِ اِنس و جان را زهر دادند   &   به تهدید و به ظلم و قهر دادند.
ز نارِ زهرِ دشمن، نور می سوخت   &   سراپا همچو نخل طور می سوخت.
ز جا برخاست با رنگ پریده   &   غریبانه، عبا بر سر کشیده.
گهی بی تاب و گه در تاب می شد   &   همه چون شمع روشن آب می شد.
میان حجره در بسته می سوخت   &   نمی زد دم ، ولی پیوسته می سوخت.
ز هفده خواهر والا تبارش   &   دریغا کس نبودی در کنارش.
به خود پیچید و تنها دست و پا زد   &   جوادش را، جوادش را صدا زد.
دلش دریای خون، چشمش به در بود   &   امیدش دیدن روی پسر بود.
پدر می گشت قلبش پاره پاره   &   پسر می کرد بر حالش نظاره.
پدر چون شمع سوزان آب می شد   &   پسر هم مثل او بی تاب می شد.
پدر آهسته چشم خویش می بست   &   پسر می دید و جان می داد از دست.
پسر از پرده دل ناله سر داد   &   پدر هم جان در آغوش پسر داد.


حضرت ثامن الحجج ، امام علی ‌بن موسی ‌الرضا ( علیه آلاف التحیه و الثناء ) ؛ دهمین معصوم و هشتمین امام شیعیان از سلاله پاک رسول خدا و پیامبر مكرم اسلام (ص) می باشند.
پدر بزرگوار ایشان ، " حضرت امام موسی بن جعفر الکاظم (ع) ؛ پیشوای هفتم شیعیان " است كه در سال 183 هجری قمری ، به دست هارون عباسی به شهادت رسیدند و مادر گرامی شان نیز " نجمه " نام دارد.
حضرت ثامن الحجج (ع) در 11 ذی القعده الحرام سال 148 هجری قمری در مدینه منوره دیده به جهان گشودند. از قول مادر گرامی ایشان نقل شده است كه : " هنگامی كه به حضرتش حامله شدم ، به هیچ وجه ، ثقل حمل را در خود حس نمی كردم و وقتی به خواب می‌رفتم ، صدای تسبیح و تمجید حق تعالی و ذکر « لا اله ‌الا الله » را از شكم خود می شنیدم ، اما چون بیدار می شدم ، دیگر صدایی به گوش نمی رسید. هنگامی که وضع حمل انجام شد، نوزاد دو دستش را به زمین نهاد و سرش را به سوی آسمان بلند كرد و لبانش را تكان می ‌داد ، گویی چیزی می گفت. "
نظیر این واقعه ، هنگام تولد دیگر ائمه (ع) و بعضی از پیامبران الهی (ع) هم نقل گردیده ، از جمله ؛ حضرت عیسی (ع) كه به اراده الهی در اوان تولد ، در گهواره لب به سخن گشوده و با مردم سخن گفتند. ( كه شرح این ماجرا در قرآن كریم آمده است. )

نام مبارک امام رضا (ع) ؛ " علی " ، كنیه آن حضرت ؛ " ابوالحسن " و مشهورترین لقب ایشان ؛ " رضا " به معنای " خوشنودی " می باشد. حضرت امام محمدتقی (ع) ؛ فرزند بزرگوار ایشان و امام نهم شیعیان ، در بیان سبب نامیده شدن آن حضرت به این لقب ( رضا ) می فرمایند : " خداوند او را « رضا » لقب نهاد ، زیرا خداوند در آسمان ، و رسول خدا (ص) و ائمه اطهار (ع) در زمین ، از او خوشنود بوده اند و ایشان را برای امامت ، پسندیده اند و همین طور ( به خاطر خلق و خوی نیكوی آن حضرت ) ، هم دوستان و نزدیكان و هم دشمنان ، از ایشان راضی و خوشنود بود‌ند. "
یكی دیگر از القاب مشهور آن حضرت (ع) نیز ؛ " عالم آل محمد (ص) " است که نشانگر مراتب علم و دانش ایشان می باشد. جلسات مناظره متعددی که امام رضا (ع) با دانشمندان بزرگ عصر خویش و بویژه علمای ادیان مختلف انجام داد و در همه آنها با سربلندی تمام بیرون آمد ، دلیل کوچکی بر این امر می باشد و این علوم ، جز از یک منبع وابسته به الهام و وحی ، نمی تواند سرچشمه گرفته باشد.
غریب الغرباء ، شمس الشموس ، معین الضعفاء ، ضامن آهو ، صابر ، رضى ، وفى ، فاضل ، صدیق و ... از جمله دیگر القاب متعدد هشتمین امام شیعیان جهان است.

سبیكه یا خیزران ( مادر امام محمدتقى (ع) ) و ام حبیبه ( دختر مأمون ) ، همسران امام رضا (ع) و امام محمدتقى (ع) ( كه پس از شهادت پدرش، در سن حدود 8 سالگى به امامت رسیدند. ) طبق نظر علماى شیعه ، تنها فرزند امام رضا (ع) هستند. اما برخى منابع ؛ فرزندان دیگرى نیز براى آن حضرت (ع) ذكر نموده اند که عبارتند از: ابو محمد حسن، جعفر ، ابراهیم ، حسن ، عایشه و فاطمه.
حیات مبارک حضرت امام رضا (ع) ، با خلافت خلفای عباسی مقارن بود که رنج و سختی های بسیاری را بر آن حضرت (ع) روا داشتند. مدتی از حیات طیبه امام رضا (ع) ، با دوران خلافت هارون الرشید مقارن بود که مصیبت دردناک شهادت پدر بزرگوارشان ؛ امام موسی بن جعفر (ع) و دیگر مصیبت های اسفبار برای علویان ( سادات و نوادگان امیرالمؤمنین (ع) ) واقع گردید.
حضرت امام علی ‌بن موسی ‌الرضا ( علیه آلاف التحیه و الثناء ) در سن 35 سالگی و پس از شهادت پدر ارجمندشان ؛ حضرت امام موسی کاظم (ع) در سال 183 هجری قمری ، عهده دار مسئولیت امامت و رهبری شیعیان گردیدند.
امامت و وصایت حضرت امام رضا (ع) ، بارها توسط رسول اكرم (ص) ، اجداد طاهرین (ع) و پدر بزرگوارشان(ع) اعلام شده بود. به خصوص امام كاظم (ع) ، چندین بار در حضور مردم ، ایشان را به عنوان وصی و امام بعد از خویش ، معرفی فرموده بودند كه به نمونه‌ای اشاره می شود ؛
یكی از یاران امام موسی كاظم (ع) می ‌گوید: " ما شصت نفر بودیم كه امام موسی بن جعفر (ع) به جمع ما وارد شد و دست فرزندش علی (ع) در دست او بود. فرمود : آیا می‌دانید من كیستم ؟ ، گفتم: تو ، آقا و بزرگ ما هستی. فرمود : نام و لقب من را بگوئید. گفتم : شما موسی بن جعفر بن محمد (ع) هستید. فرمود : این كه با من است كیست ؟ گفتم : علی بن موسی بن جعفر (ع) . فرمود : پس شهادت دهید او در زندگانی من ، وكیل من است و بعد از مرگ من ، وصی من می باشد.
در حدیث مشهوری نیز که جابر از قول نبى ‌اكرم (ص) نقل می كند، امام رضا (ع) به عنوان هشتمین امام و وصی پیامبر اکرم (ص) معرفی شده‌اند. امام صادق (ع) نیز مكرر به امام كاظم (ع) می فرمودند كه ؛ " عالم‌ آل محمد (ص) ، از فرزندان تو است و او وصی بعد از تو می باشد. "
مدت امامت حضرت امام رضا (ع) ، حدود 20 سال و مقارن با خلافت و زمامدارای 3 تن از خلفای عباسی ( 10 سال اول ؛ همزمان با هارون الرشید ، 5 سال بعد از‌ آن ؛ مقارن با خلافت امین و 5 سال آخر مصادف با خلافت مأمون ) بود.
كوشش های فراوانی از سوی دشمنان و بدخواهان اهل بیت عصمت و طهارت (ع) در تحریک هارون ، برای به شهادت رساندن امام رضا (ع) انجام می شد تا آنجا که در نهایت ، هارون تصمیم بر قتل امام (ع) گرفت ، اما فرصت عملی کردن نقشه شوم و پلید خود را پیدا نکرد.
بعد از وفات هارون الرشید و خلافت فرزندش ؛ امین ، ضعف و تزلزل حکومت ( به دلیل مرگ هارون ) و غرق بودن امین در فساد و تباهی ، او ( امین ) و دستگاه حكومت را از توجه به سوی امام رضا (ع) و پیگیری امورات ایشان باز نگه داشت. بنابراین ، می توان این دوره از زندگی امام رضا (ع) را دوران آرامش نسبی حیات آن حضرت (ع) نامید.
اما سرانجام مأمون عباسی ، با شكست و قتل برادرش ؛ امین ( در سال 193 هجری ) به خلافت رسید و با سركوب شورشیان ، فرمان خود را در اطراف و اکناف مملكت اسلامی جاری کرد. مأمون ، در مرو اقامت گزید و حكومت ایالت عراق را به یكی از عمال خویش واگذار نمود. مأمون ، فضل ‌بن ‌سهل را كه مردی بسیار سیاستمدار بود ، وزیر و مشاور خویش قرار داد. علویانی که پس از قرنی تحمل شکنجه و قتل و غارت ، اکنون با استفاده از فرصت دودستگی در خلافت عباسی، به عناوین مختلف و در خفا و آشكار ، علم مخالفت با مأمون را برافراشته و خواهان براندازی حكومت عباسی بودند ، خطری تهدیدکننده برای حكومت مأمون بودند. ضمن اینکه آنان ( علویان ) در جلب توجه افكار عمومی مسلمین و كسب حمایت آنها به سوی خود ، موفق گردیده بودند ، و هر جا که علویان بر ضد حكومت عباسیان قیام و شورش می کردند، انبوه مردم از هر طبقه ، به دلیل ستم ها ، ناروائی ها و انواع شكنجه‌های دردناكی كه ( بویژه علویان ) از دستگاه حكومت عباسی دیده بودند ، به یاری آنها بر می خواستند.
بنابراین مأمون که در پی رفع تشنجات و بحران ها و ایجاد محیط امن و آرام برای استقرار پایه های قدرت خود بود ، درصدد برطرف کردن موجبات برخورد با علویان بر آمد. لذا با مشورت وزیر خود ( فضل بن سهل ) تصمیم گرفت تا دست به خدعه‌ ای بزند و خلافت را به امام رضا (ع) پیشنهاد دهد و خود ، به نفع آن حضرت (ع) ، از خلافت کناره گیری نماید. مأمون چنین پیش بینی می كرد که پذیرفتن یا نپذیرفتن امام (ره) ـ در هر صورت ـ برای مأمون و خلافت عباسیان، پیروزی خواهد بود. چرا که اگر امام رضا (ع) بپذیرند ؛ ناگزیر و بنابر شرطی كه مأمون قرار می‌داد ، خود مأمون ولایتعهدی آن حضرت (ع) را برعهده می گرفت و همین امر ، مشروعیت خلافت او را پس از امام رضا (ع) نزد تمامی گروه‌ها و فرقه های مسلمانان تضمین می كرد. چه بسا که مأمون ، در مقام ولایتعهدی ، می توانست امام (ع) را از میان بردارد ( بدون این كه كسی آگاه شود. ) ، تا حكومت به صورت شرعی و قانونی به او بازگردد. در این صورت ، علویان با خوشنودی به حكومت می نگریستند و شیعیان ، خلافت او را شرعی تلقی نموده و او را به عنوان جانشین امام (ره) می پذیرفتند. از طرف دیگر هم چون مردم ، حکومت را مورد تأیید امام رضا (ع) می دانستند، لذا هر گونه قیامی بر ضد حکومت ، جاذبه و مشروعیت خود را از دست می داد.
مأمون ؛ می ‌اندیشید اگر امام رضا (ع) خلافت را نپذیرد ، ایِشان را به اجبار به عنوان ولیعهد خود معرفی می کند که در این صورت ، باز هم خلافت و حکومت او درمیان مردم و شیعیان توجیه گشته و اعتراضات و شورش هایی که به بهانه غصب خلافت توسط عباسیان و ظلم و ستم های آنان انجام می گرفت ، فاقد دلیل و توجیه خواهد شد و مورد استقبال مردم و دوستداران امام (ع) واقع نمی گردد.
ضمن اینکه ، مأمون می توانست ؛ امام رضا (ع) را نزد خود ساكن و از نزدیک ، مراقب رفتار آن حضرت (ع) و پیروان و شیعیان ایشان باشد و هر حركتی از سوی امام (ع) و شیعیان را سركوب نماید. مأمون همچنین گمان می کرد که دیگر شیعیان و پیروان امام رضا (ع) ، ایشان را به خاطر نپذیرفتن خلافت ، در معرض سؤال و انتقاد قرار خواهند داد و بدین ترتیب ، جایگاه امام رضا (ع) در میان دوستدارانشان دچار خدشه می شود.
مأمون برای عملی كردن اهداف ذكر شده ، چند تن از مأموران مخصوص خود را ( در سال 201 هجری قمری و در سن 53 سالگی امام رضا (ع) ) خدمت حضرت امام رضا (ع) در مدینه فرستاد ، تا حضرت (ع) را به اجبار و از راهی كه كمتر با شیعیان برخورد داشته باشند، به سوی مرو ( مرکز خلافت مأمون ) روانه كنند ، چرا که احتمال می داد ؛ شیعیان با مشاهده امام رضا (ع) در میان خود ، به شور و هیجان آمده و مانع حركت ایشان شوند و بخواهند آن حضرت را در میان خود نگه دارند كه در این صورت ، مشكلات حكومت چند برابر می شد.
حضرت امام رضا (ع) ، هنگامى كه خود را ناچار به سفر یافت، براى اعلام ناخرسندى خود از این سفر ، چندین بار در كنار حرم مطهر پیامبر گرامی اسلام (ص) حضور یافت و به گونه اى به زیارت پرداخت كه همگان فهمیدند ؛ این سفر مورد رضایت امام رضا (ع) نیست. پس از آن هم، امام رضا (ع) همه اقوام و نزدیكان خود را فراخواند و در جمع ایشان فرمود : " بر من گریه كنید ، زیرا دیگر به مدینه بازنخواهم گشت. " این امر نشانگر اطلاع امام (ره) از نقشه شوم مأمون بوده است ، حال آنکه راهى جز پذیرفتن تصمیم وى نداشته است ، لذا امام رضا (ع) ، بدون آن که خانواده خویش را به همراه ببرد، با فرستادگان مأمون ، مدینه را ترک و عازم ایران ( مرو و خراسان ) گشت.
مسیر اصلی در آن زمان ، راه كوفه ، جبل ، كرمانشاه و قم بوده كه نقاط شیعه نشین و مراكز قدرت شیعیان بودند ، لذا امام (ع) را از مسیر بصره ، اهواز ، بهبهان ، فارس ( شیراز )، ابرقوه، فراشاه، یزد، خوانق رباط پشت بادام، قدمگاه، نیشابور، طوس، سرخس به سوی مرو ( خراسان ) حركت دادند ( امروزه در بسیاری از این شهرها، آثاری وجود دارد که شیعیان و دوستداران اهل بیت (ع) ، آنها را به یادگار از محل اقامت موقت امام در شهر خود، ساخته اند. ) ، ضمن اینکه مأموران او نیز پیوسته حضرت (ع) را زیر نظر داشته و اعمال ایشان را به مأمون گزارش می دادند.
در طول سفر امام رضا (ع) به مرو ( خراسان ) ، هركجا آن حضرت (ع) توقف می فرمودند، بركات زیادی شامل حال مردم آن منطقه می شد. از جمله ؛ هنگامی كه امام (ع) وارد نیشابور شدند ، در حالی كه در محملی از وسط این شهر عبور كردند ، مردم زیادی كه خبر ورود آن حضرت (ع) به نیشابور را شنیده بودند، به استقبال ایشان آمدند. در این هنگام ، دو تن از علما و حافظان حدیث نبوی (ص) ، به همراه گروه های بی شماری از طالبان علم و اهل حدیث و درایت، مهار مرکب امام (ع) را گرفته و عرضه داشتند : " ای امام بزرگ و ای فرزند امامان بزرگوار ، تو را به حق پدران پاک و اجداد بزرگوارت ، سوگند می ‌دهیم كه رخسار فرخنده خویش را به ما نشان دهی و حدیثی از پدران و جد بزرگوارتان ؛ پیامبر خدا (ص) برای ما بیان فرمایی تا یادگاری نزد ما باشد. " ، امام (ع) دستور توقف مركب را دادند و دیدگان مردم به مشاهده طلعت مبارک ، مقدس و نورانی امام رضا (ع) روشن گردید. مردم از مشاهده جمال آن حضرت (ع) بسیار شاد شدند ، به طوری كه بعضی ، از شدت شوق می ‌گریستند و آنهایی كه نزدیک ایشان بودند ، بر مركب امام (ع) بوسه می ‌زدند. ولوله عظیمی در شهر طنین افكنده بود ، به طوری كه بزرگان شهر با صدای بلند از مردم می‌خواستند كه سكوت نمایند تا حدیثی از آن حضرت (ع) بشنوند. تا اینكه پس از مدتی مردم ساكت شدند و حضرت ثامن الحجج (ع) حدیث ذیل ( مشهور به " حدیث سلسلة الذهب " ) را بیان فرمودند : " پدرم ؛ بنده شایسته خدا ؛ موسى بن جعفر، از پدرش ؛ جعفر بن محمد، و او از پدرش محمد بن على ، و او از پدرش على بن الحسین، و او از پدرش حسین بن على ، و او از پدرش على بن ابى طالب، نقل كرده كه از پیامبر(ص) شنیده است، و پیامبر از جبرئیل دریافت كرده كه خداوند فرموده است : كلمه « لا اله الا الله » دژ و حصار استوار من است ، هر كس كه وارد آن دژ و حصار شود ، از عذاب من ایمن خوهد بود. " گوش ها این حدیث گهربار را شنیدند و قلم ها نوشتند ، در میان مردم همهمه افتاد و ده ها هزار مرد و زنى كه این سخن را شنیدند ، آن را براى یكدیگر بازگو می کردند ... ، كاروان امام رضا (ع) به راه افتاد، اما حضرت (ع) ندا در داده ، کاروان را از رفتن باز داشتند و فرمودند : " اما این شروطی دارد و من خود ، از جمله آن شروط هستم. "

بهرحال ، چون حضرت امام رضا (ع) وارد مرو شدند ، مأمون از ایشان ، استقبال شایانی كرد و در مجلسی كه همه اركان دولت حضور داشتند ، گفت : " همه بدانند من در آل عباس و آل علی ( علیه السلام ) ، هیچ كس را بهتر و صاحب حق‌تر به امر خلافت ، از علی بن موسی الرضا ( علیه السلام ) ندیدم. " ، پس از آن به حضرت (ع) رو كرد و گفت: " تصمیم گرفته‌ام كه خود را از خلافت خلع كنم و آن را به شما واگذار نمایم. " ، امام رضا (ع)  فرمودند: " اگر خلافت را خدا برای تو قرار داده ، جایز نیست كه به دیگری ببخشی و اگر خلافت از آن تو نیست ، تو چه اختیاری داری كه به دیگری تفویض نمایی؟ " ، مأمون بر خواسته خود پافشاری كرد و بر امام رضا (ع) اصرار ورزید ، اما امام رضا (ع) فرمودند :‌ " هرگز قبول نخواهم كرد. " ، وقتی مأمون مأیوس شد ، گفت: " پس ولایتعهدی را قبول كن تا بعد از من ، شما خلیفه و جانشین من باشید. " ، این اصرار مأمون و انكار امام رضا (ع) تا دو ماه طول كشید و حضرت (ع) قبول نمی‌فرمودند و می گفتند : " از پدرانم شنیدم ؛ من قبل از تو از دنیا خواهم رفت و مرا با زهر شهید خواهند كرد و بر من ملائک زمین و آسمان خواهند گریست و در وادی غربت ، در كنار هارون ‌الرشید ، دفن خواهم شد. " ، اما مأمون بر این امر پافشاری نمود ، تا آنجا كه مخفیانه و در مجلس خصوصی ، حضرت امام رضا (ع) را تهدید به مرگ كرد. لذا حضرت فرمودند : " اینک كه مجبورم ، قبول می كنم ، به شرط آنكه ؛ كسی را نصب یا عزل نكنم و رسمی را تغییر ندهم و سنتی را نشكنم و از دور بر بساط خلافت نظر داشته باشم. " ، مأمون با این شرط راضی شد. پس از آن ، حضرت ثامن الحجج (ع) ، دست مبارک خود را به سوی آسمان بلند كردند و فرمودند: " خداوندا ! تو می‌دانی كه مرا به اكراه وادار نمودند و به اجبار ، این امر را اختیار كردم ، پس مرا مؤاخذه نكن ، همان گونه كه دو پیغمبر خود ؛ یوسف و دانیال را هنگام قبول ولایت پادشاهان زمان خود ، مؤاخذه نكردی. خداوندا ! عهدی نیست ، جز عهد تو و ولایتی نیست ، مگر از جانب تو، پس به من توفیق ده كه دین تو را برپا دارم و سنت پیامبر تو را زنده نگاه دارم. همانا كه تو نیكو مولا و نیكو یاوری هستی. "
حضرت امام رضا (ع) تا قبل از هجرت به مرو ، در مدینه ( زادگاهشان ) ساكن بودند و در آنجا ، در جوار مدفن پاک رسول خدا (ص) و اجداد طاهرینشان (ع) به هدایت مردم و تبیین معارف دینی و سیره نبوی می پرداختند. مردم مدینه نیز ، امام رضا (ع) را بسیار دوست می داشتند و به ایشان ، همچون پدری مهربان می نگریستند.
امام رضا (ع) در گفتگویی كه با مامون درباره ولایت عهدی داشتند، می فرمایند: " همانا ولایتعهدی ، هیچ امتیازی را بر من نیفزود. هنگامی كه من در مدینه بودم ، فرمان من در شرق و غرب نافذ بود و اگر از کوچه های شهر مدینه عبور می کردم ، عزیرتر از من كسی نبود. مردم پیوسته حاجاتشان را نزد من می آوردند و كسی نبود كه بتوانم نیاز او ر ا برآورده سازم ، مگر اینكه این كار را انجام می دادم و مردم به چشم عزیز و بزرگ خویش، به من مى نگریستند. "
مأمون كه پیوسته ، شور و اشتیاق مردم نسبت به امام رضا (ع) و اعتبار بی همتای آن حضرت (ع) را در میان ایشان می‌دید ، با برنامه ها و دسیسه های مختلف ، در پی خدشه دار ساختن قداست و اعتبار امام (ع) بود که تشکیل جلسات بحث و مناظره بین امام رضا (ع) و دانشمندان علوم مختلف از سراسر دنیا ، از جمله کارهای مأمون برای رسیدن به این هدف بود تا شاید بتوانند امام رضا (ع) را از نظر علمی ، شکست داده و وجهه علمی آن حضرت (ع) را زیر سؤال ببرند.
خصوصیات اخلاقی و زهد و تقوای حضرت امام رضا (ع) ، حتی دشمنان خویش را نیز شیفته و مجذوب خود كرده بود. با مردم در نهایت ادب تواضع و مهربانی رفتار می كرد و هیچ گاه خود را از مردم جدا نمی نمود. یكی از یاران آن حضرت (ع) می گوید: " هیچ گاه ندیدم كه امام رضا ( علیه السلام ) در سخن بر كسی جفا ورزد و نیز ندیدم كه سخن كسی را پیش از تمام شدن قطع كند. هرگز نیازمندی را كه می توانست نیازش را برآورده سازد ، رد نمی كرد. در حضور دیگری پایش را دراز نمی فرمود. هرگز ندیدم به کسی از خدمتکارانش بدگوئی کند. خنده او قهقه نبود ، بلكه تبسم می فرمود. چون سفره غذا به میان می آمد ، همه افراد خانه ، حتی دربان و مهتر را نیز بر سر سفره خویش می نشاند و آنان ، همراه با امام (ع) غذا می خوردند. شبها كم می خوابید و بسیاری از شبها را به عبادت می گذراند. بسیار روزه می گرفت و روزه سه روز در ماه را ترک نمی كرد. كار خیر و انفاق پنهان بسیار داشت. بیشتر در شبهای تاریک ، مخفیانه به فقرا كمك می كرد. "
یاسر ؛ خادم حضرت رضا (ع) می گوید: " امام رضا ( علیه السلام ) به ما فرموده بودند : " اگر بالای سرتان ایستادم ( و شما را برای كاری طلبیدم ) و شما مشغول غذا خوردن بودید ، برنخیزید تا غذایتان تمام شود ، به همین جهت بسیار اتفاق می افتاد كه امام (ع) ما را صدا می كرد و در پاسخ او می گفتند ؛ به غذا خوردن مشغولند. و آن گرامی (ع) می فرمودند : بگذارید غذایشان تمام شود. "
سرانجام ؛ مأمون عباسی ، حضرت امام علی بن موسی الرضا (ع) را در سن 55 سالگی بوسیله انگور یا انار مسموم و زهرآلودی به شهادت رساند. در نحوه به شهادت رسیدن امام رضا (ع) نقل شده است كه ؛ مأمون به یكی از خدمتکاران خود دستور داده بود تا ناخن های دستش را بلند نگه دارد ، سپس به او دستور داد تا دست خود را به زهر مخصوصی آلوده كند و در بین ناخن هایش زهر قرار دهد ، آنگاه انگور ( یا اناری ) را با دستان زهر‌آلودش دانه كند ، او نیز دستور مأمون را اجابت كرد. مأمون ، انگور ( یا انار ) زهرآلوده را خدمت حضرت امام رضا (ع) گذارد و اصرار كرد كه امام (ع) از آن انگور ( یا انار ) تناول کنند. اما امام رضا (ع) از خوردن ، امتناع فرمودند و مأمون اصرار كرد ، تا جایی ‌كه آن حضرت (ع) را تهدید به مرگ نمود و حضرت (ع) به اجبار ، قدری از آن انگور ( یا انار ) مسموم را تناول فرمودند. بعد از گذشت چند ساعت ، زهر اثر كرد و حال امام رضا (ع) دگرگون گردید و صبح روز بعد ، در سحرگاه روز جمعه، آخر ماه صفر ( 29 یا 30 صفر ) سال 203 هجری قمری در شهر توس به شهادت رسیدند.
امام هشتم شیعیان (ع) ، پیش تر، شهادت خود به دست مأمون را به دو تن از اصحاب نزدیک خویش را گوشزد فرموده بودند که ؛ " اینک هنگام بازگشت من به سوى خدا ، فرا رسیده و زمان آن است كه به جدم رسول خدا (ص) و پدرانم (ع) بپیوندم. تومار زندگى ام به انجام رسیده است. این حاكم خودكامه ( مأمون ) تصمیم گرفته است كه مرا با انگور و انار مسموم به قتل برساند. "

به قدرت و اراده الهی ، حضرت امام جواد (ع) ؛ فرزند عزیز و امام بعد از آن حضرت (ع) ، به دور از چشم دشمنان ، از مدینه به خراسان آمده ، بدن مطهر پدر بزرگوارشان ، حضرت امام رضا (ع) را غسل داده ، کفن کرده و بر آن نماز گذاردند و پیکر پاک آن حضرت (ع) با مشایعت بسیاری از شیعیان و دوستداران اهل بیت عصمت و طهارت (ع) در باغ حمید بن قحطبه در سناباد ( كه بعدها به مشهد الرضا ؛ محل شهادت امام رضا (ع) و مشهد مقدس کنونی نام گرفت. ) دفن گردید.

با شهادت امام رضا (ع) ، شورش بزرگی در خراسان برپا شد، مأمون در حالی كه می گریست و بر سر می زد، می خواست خود را عزادار نشان دهد ولی گروه زیادی می دانستند كه خود مأمون، قاتل امام هشتم (ع) است. موجی از نفرت و فریاد علیه مأمون به راه افتاد ، بطوری كه مأمون، یک روز و یک شب نگذاشت ، جنازه مطهر امام رضا (ع) را بیرون ببرند ، چون می ترسید دامنه آشوب گسترش بیشتری یافته و مردم خشمگین ، حکومتش را زیرو رو نمایند، لذا افرادی را به میان مردم فرستاد كه شهادت امام (ع) را طبیعی معرفی كنند و بگویند كه مأمون دخالتی در این كار نداشته است. اما هر چه كرد نتوانست خود را تبرئه كند و بی گناه جلوه دهد ، سرانجام روز بروز در دیده های مردم منفورتر و بی ارزشتر شد ، تا آن كه با وضع بسیار بدی از دنیا رفت.
امام رضا (ع) در لحظات آخر عمر شریفشان ، به اباصلت فرمودند : « فرش های خانه را جمع كن و كسی را به داخل خانه را مده كه وقت جان دادن من است و می خواهم ؛ مانند جدم حسین (ع) ، روی خاک، جان دهم. »
اباصلت هروی می گوید: من در خدمت حضرت رضا ( علیه السلام ) بودم. به من فرمود: " ای اباصلت! داخل این قبّه ای که قبر هارون است، برو و از چهار طرف آن کمی خاک بردار و بیاور. " من رفتم و خاک ها را آوردم. امام (ع) خاک‌ها را بویید و فرمود: « می‌خواهند مرا پشت سر هارون دفن کنند، ولی در آنجا سنگی ظاهر می شود که اگر همه کلنگ‌های خراسان را بیاورند، نمی توانند آن را بکنند. » و این سخن را در مورد بالای سر و پایین پای هارون فرمود. بعد وقتی خاک پیش روی هارون ، یعنی طرف قبله هارون را بویید، فرمود: « این خاک، جایگاه قبر من است. ای اباصلت، وقتی قبر من ظاهر شد، رطوبتی پیدا می شود. من دعایی به تو تعلیم می کنم. آن را بخوان. قبر پر از آب می شود. در آن آب ، ماهی های کوچکی ظاهر می شوند. این نان را که به تو می دهم برای آنها خرد کن. آنها نان را می خورند. سپس ماهی بزرگی ظاهر می شود و تمام آن ماهی های کوچک را می بلعد و بعد غایب می شود. در آن هنگام دست خود را روی آب بگذار و این دعا را که به تو می‌آموزم بخوان. همه‌ آب‌ها فرو می روند. همه این کارها را در حضور مأمون انجام بده. » سپس فرمود: « ای اباصلت! من فردا نزد این مرد فاجر و تبهکار می روم. وقتی از نزد او خارج شدم، اگر سرم را با عبایم پوشانده بودم، دیگر با من حرف نزن و بدان که مرا مسموم کرده است. »
فردا صبح، امام (ع) در محراب خود به انتظار نشست. بعد از مدتی، مأمون غلامش را فرستاد که امام رضا (ع) را نزد او ببرد. امام (ع) به مجلس مأمون رفت و من هم به دنبالش بودم. در جلوی او طبقی از خرما و انواع میوه بود. خود مأمون خوشه ای از انگور به دست داشت که تعدادی از آن را خورده و مقداری باقی مانده بود. با دیدن امام (ع)، برخاست و او را در آغوش کشید و پیشانی اش را بوسید و کنار خود نشاند. سپس آن خوشه انگور را به امام (ع) تعارف کرد و گفت: « من از این انگور ، بهتر ندیده ام. » ، امام (ع) فرمودند : « چه بسا ، انگورهای بهشتی بهتر باشد. » ، مأمون گفت: « از این انگور میل کنید. » امام (ع) فرمودند: « مرا معذور بدار. » ، مأمون گفت: « هیچ چاره ای ندارید. مگر می خواهید ما را متهم کنید؟ نه ، حتماً بخورید. » ، سپس خودش خوشه انگور را برداشت و از آن خورد و آن را به دست امام (ع) داد. امام (ع) ، سه دانه خوردند و بقیه اش را زمین گذاشتند و فوراً برخاستند. مأمون پرسید: « کجا می روید؟ » ، فرمودند: « همان جا که مرا فرستادی. » ، سپس عبایش را به سر انداخت و به خانه رفت و به من فرمود: « در را ببند. » سپس در بستر افتاد. من در وسط خانه ، محزون و ناراحت ایستاده بودم که ناگهان دیدم ، جوانی بسیار زیبا ، پیش رویم ایستاده که شبیه ترین افراد به حضرت رضا (علیه السلام) است. جلو رفتم و عرض کردم: « از کجا داخل شدید؟ درها که بسته بود. » ، فرمودند : « آن کس که مرا از مدینه تا اینجا آورد، از در بسته هم وارد کرد.» ، پرسیدم: « شما کیستید؟» ، فرمودند : « من حجّت خدا بر تو هستم، ای اباصلت ! من محمد بن علی الجواد هستم.» ، سپس به طرف پدر گرامیشان رفتند و فرمودند :« تو هم داخل شو! » ، تا چشم مبارک حضرت رضا (علیه السلام) به فرزندشان افتاد، او را در آغوش کشیدند و پیشانی شان را بوسیدند. حضرت جواد ( علیه السلام ) خود را روی بدن امام رضا (ع) انداخت و او را بوسید. سپس آهسته شروع کردند به گفتگو که من چیزی نشنیدم. اسراری بین آن پدر و پسر گذشت تا زمانی که روح ملکوتی امام رضا (علیه السلام) به عالم قدس پر کشید.
امام جواد (علیه السلام) فرمود: « ای اباصلت! برو و از داخل آن تخت ، لوازم غسل و آب را بیاور.» ، گفتم: « آنجا چنین وسایلی نیست.» ، فرمود:« هر چه می گویم، انجام بده! » ، من داخل خزانه شدم و دیدم بله، همه چیز هست. آنها را آوردم و دامن خود را به کمر زدم تا در غسل امام (ع) کمک کنم. حضرت جواد (ع) فرمودند: « ای اباصلت! کنار برو. کسی که به من کمک می کند، غیر از توست. » سپس پدر عزیزش را غسل داد. بعد فرمود: « داخل خزانه زنبیلی است که در آن کفن و حنوط است. آنها را بیاور. » ، من رفتم و زنبیلی دیدم که تا به حال ندیده بودم. کفن و حنوط کافور را آوردم. حضرت جواد (ع) پدرش را کفن کرد و نماز خواند و باز فرمود: « تابوت را بیاور.» ، عرض کردم:« از نجاری؟» ، فرمود: « در خزانه ، تابوت هست.» ، داخل شدم. دیدم تابوتی آماده است. آن را آوردم. امام جواد (ع)، پدرش را داخل تابوت گذاشت و سپس به نماز ایستاد.

هنوز نمازش تمام نشده بود که ناگهان ، دیدم سقف شکافته شد و تابوت از آن شکاف به طرف آسمان رفت. گفتم: « یابن رسول الله ! الان مأمون می آید و می گوید ؛ بدن مبارک حضرت رضا (ع) چه شد؟» ، فرمود: « آرام باش! آن بدن مطهّر به زودی برمی گردد. ای اباصلت! هیچ پیامبری در شرق عالم نمی میرد، مگر آنکه خداوند ارواح و اجساد او و وصی‌اش را به هم ملحق فرماید، حتی اگر وصیّ اش در غرب عالم بمیرد. » ، در این هنگام دوباره سقف شکافته شد و تابوت به زمین نشست. سپس حضرت جواد (ع) ، بدن مبارک پدرش را از تابوت خارج کرد و به وضعیت اولیه خود در بستر قرار داد. گویی نه غسل داده و نه کفن شده بود. بعد فرمود: « ای اباصلت! برخیز و در را برای مأمون باز کن. » ناگهان مأمون به همراه غلامانش با چشمی گریان و گریبانی چاک کرده ، داخل شد. همان طور که بر سر خود می زد، کنار سر مطهر حضرت رضا ( علیه السلام ) نشست و دستور تجهیز و دفن امام را صادر کرد. تمام آنچه را که امام رضا (ع) به من فرموده بود، به وقوع پیوست. مأمون می گفت: « ما همیشه از حضرت رضا (ع) در زنده بودنش کرامات زیادی می دیدیم. حالا بعد از وفاتش هم از آن کرامات به ما نشان می‌دهد. » ، وزیر مأمون به او گفت:« فهمیدید ؛ حضرت رضا (ع) به شما چه نشان داد؟ » ، مأمون گفت: « نه.» ، گفت: « او با نشان دادن این ماهی‌های کوچک و آن ماهی بزرگ ، می خواهد بگوید سلطنت شما بنی عباس با تمام کثرت و درازیِ مدت، مانند این ماهی های کوچک است که وقتی اجل شما رسید، خداوند مردی از ما اهل بیت را به شما مسلط خواهد کرد و همه شما را از بین خواهد برد. » ، مأمون گفت:« راست گفتی.» ، بعد مأمون به من گفت: « آن چه دعایی بود که خواندی؟ » ، گفتم: « به خدا قسم، همان ساعت فراموش کردم. » واقعاً هم فراموش کرده بودم. ولی مأمون مرا حبس کرد و تا یک سال در زندان بودم. دیگر دلم به تنگ آمده بود. یک شب تا صبح دعا کردم و خدا را به حق محمد و آل محمد (ص) خواندم که ناگاه حضرت جواد ( علیه السلام ) داخل زندان شد و فرمود: « ای اباصلت، دلتنگ شده ای؟» ، گفتم: « به خدا قسم، آری. » ، فرمود: « بلند شو! » ، زنجیر را باز کرد و مرا از زندان خارج فرمود. محافظین مرا می‌دیدند ولی نمی‌توانستند چیزی بگویند. فرمود:« برو در امان خدا که دیگر دست مأمون به تو نخواهد رسید. » ، و تا کنون من دیگر مأمون را ندیده ام.

* گزیده ای از فرمایشات گرانسنگ حضرت امام رضا (ع) :
- مهرورزی و دوستی با مردم ، نصف عقل است.
- مردی كه برای زندگی خود و فرزندانش زحمت می كشد مانند كسی است كه در راه خدا جهاد می كند.
- چیزی نیست كه چشمانت آنرا بنگرد ، مگر آن كه در آن پند و اندرزی است.
- علم و دانش همانند گنجی می‌ماند كه كلید آن سئوال است، پس بپرسید. خداوند شما را رحمت كند ، زیرا در این امر ، 4 طایفه دارای اجر می باشند ؛ سئوال كننده ، آموزنده ، شنونده و پاسخ دهنده.
- دوست هركس ؛ عقل او و دشمن هركس ؛ جهل و نادانی و حماقت است.
- نظافت و پاكیزگی ، از اخلاق پیامبران است.
- كسی كه به مسلمانی خیانت كند ، از ما نیست.
- بدترین مردم كسی است كه از وجود او بهره ای نبرند.

 

********
هیأت امنای آستان مقدس حضرت امامزاده سید بهاء الدین محمد (ع) در روستای شیخ شبان